نام کتاب: بهرام صادقی - دفتر هفتم چهره های قرن بیستمی ایران نام نویسنده: محمد رضا اصلانی(همدان) نام ناشر: نشر قصه- تهران ،

 ۱۳۸۱





بی تردید بهرام صادقی از بزرگترین و شاخص ترین داستان نویسان ادبیات معاصر فارسی است. متاسفانه هیچ گاه حق واقعی این نویسنده ادا نشد. درباره زندگی او اطلاعات دقیقی در دست نبوده و آن طوری که شایسته و بایسته است به داستان های تاثیر گذارش پرداخته نشد. همین ها دلیلی شد محمد رضااصلانی(همدان)در اولین کتاب خود به طور موجز و فشرده به این داستان نویس بپردازد. کتاب "بهرام صادقی" شامل 5 بخش می باشد . اولین بخش با نام " ستاره ای دیگر به خاموشی گرایید" شرح مختصری از زندگی این داستان نویس بزرگ دهه چهل است. اصلانی در این بخش می نویسد: "شامگاه دوازدهم آذر 1363 برای علاقمندان و دست اندر کاران ادبیات داستانی ایران تاریک تر و سرد تر از شب های دیگر بود. دکتر بهرام صادقی، داستان نویس بزرگ ده های سی و چهل به دلیل ایست قلبی به خاموشی ابدی فرو می رود. در آن خزانی که رد کوچه باغ های تهران باد های سرد و پاییزی آخرین برگ های رنگارنگ و خشکیده را با خود می ربود، دیگر به راستی می بایست با خالق آن داستان های شگفت انگیز وداع گفت. بهرام صادقی با غروب شگفت انگیزش داغ صادق هدایت را در دل ها زنده کرد و سرنوشت تلخ او را در ذهن ها تداعی کرد. بر سنگ قبری که بعد ها بر مزارش نهادند ، به عبارت " دکتر بهرام صادقی" قناعت شد و به نویسنده بودنش هیچ اشاره ای نشد." دومین بخش این کتاب تحت عنوان "طنز ، ظرفی انباشته از میوه های متنوع " به نقد مجموعه " سنگر و قمقمه های خالی" می پردازد و طنز را به عنوان مهم ترین مشخصه این داستان ها محور قرار می دهد. در ابتدای این قسمت از بایرون جمله ای نقل شده است که: "من اگر به هر تنا بنده ای می خندم از آنروست که از گریستن باز مانده ام." سپس نقد داستان ها اینگونه آغاز می شود: " بی تردید مشخصه اصلی داستان های سنگر و قمقمه های خالی (و همچنین داستان های دیگر بهرام صادقی) طنز است.طنز نوع خاصی از آثار منظوم یا منثور ادبی است و درواژه معنی تمسخر و استهزا می دهد. معادل انگلیسی آن satire و ریشه لاتین آن satira است. در دوران باستان satira ظرف پر از میوه های متنوعی بود که به یکی از خدایان فلاحات هدیه می شد." داستان بلند "ملکوت" از معدود داستان های فلسفی ادبیات فارسی است. سومین بخش این کتاب با عنوان " ملکوت، جهنمی تاریک در سرزمینی سرد" از ایم منظر به نقد "ملکوت" می پردازد. این قسمت این گونه آغاز می شود: " ملکوت داستان بلند بهرام صادقی است که اپرایی از آن در اتریش توسط آهنگساز ایرانی نادر مشایخی به کارگردانی ماکس ائوگن فلد به اجرا در آمد. آن طوری که خود بعد ها برای یکی از دوستانش نقل کرد روزی هنگام غروب آفتاب با جمعی از دوستان دانشگاه در خانه ای در اصفهان جمع بودند. دوستان برای تفریح و گردش بیرون می روند و او با وجود اصرار آنان در خانه تنها می ماند. در تنهایی حسی به او دست می دهد و گویی روح ملکوت در وجودش حلول می کند. قلم و کاغذ در دست می گیرد و نسخه اولیه داستان را تا آخر می نویسد. در پایان سرش را که بلند می کند ، می بیند سپیده دمیده است . سپس به پایان ملکوت این جمله را اضافه می کند: سپیده زد." چهارمین بخش این کتاب ، سال شمار زندگی و آثار " بهرام صادقی" و پنجمین بخش نمایه می باشد






(نام کتاب: صادق چوبک (دفتر دهم چهره های قرن بیستمی ایران
(نام نویسنده: محمد رضا اصلانی(همدان) ، نام ناشر: نشر قصه-تهران پاییز 1383 )

نام کتاب: صادق چوبک (دفتر دهم چهره های قرن بیستمی ایران) نام نویسنده: محمدرضا اصلانی (همدان) نام ناشر: نشر قصه- تهران، 1383 «صادق چوبک» دهمین دفتر چهره های قرن بیستمی ایران و نام دومین کتاب محمدرضا اصلانی (همدان) است که در سال 1383 توسط نشر قصه به چاپ رسید. نویسنده در این کتاب در پنج بخش به زندگی و آثار این داستان نویس بزرگ بوشهری می پردازد. بخش اول این کتاب مربوط به زندگی و خاطره های مربوط به صادق چوبک است. از جذاب ترین قسمت های این فصل، خاطره های شنیدنی است که از رابطۀ چوبک با صادق هدایت، امیر عباس هویدا، نجف دریابندری، نصرت رحمانی و منیر و روانی پور نقل می شود. عنوان بخش اول « پیرمردی که خاکستر وجودش را به اقیانوس سپرد»، اشاره به وصیت چوبک دارد. صادق چوبک در پایان حیاتش به عروس آمریکایی اش وصیت کرد تا پس از مرگ وی جنازه اش را بسوزانند و خاکسترش را به بادهای اقیانوس بسپارند. این بخش این گونه آغاز می شود: «نوشتن دربارۀ صادق چوبک کار ساده ای نیست. او داستان نویس بزرگی بود که همواره در انزوا می زیست، در جلسه های ادبی حضور نمی یافت، عضو حزب و گروهی نشد و در سرتاسر عمرش به هیچ مصاحبه ای تن نداد. او در آخرین روزهای عمرش در آمریکا، روزی ناگهان کنار شومینه رفت و از همسرش خواست تا تمام یادداشت های شخصی اش را به آتش بسپارد. « همه شان را وردار بیار بسوزان.» محتوای این یادداشت ها چه بود؟ یادداشت هایی که چوبک سال ها، هر روز کلی وقت صرفشان می کرد تا آن ها را در دفترهای بزرگ و قطور بنویسد. حتا مراقب بود جوهر قلمش فرار نباشد مبادا در آینده کلمه ای محو شود. چرا زمانی که در ایران زندگی می کرد در حیاط خانه اش صندوقی آهنی چال کرده بود تا یادداشت ها را در آن نگه دارد ولی باز شب ها خوابش نمی برد، از ترس این که مبادا فردی بیاید و آن ها را پیدا کند.» دومین بخش این کتاب با عنوان « نویسنده ای که قلمش را در جوهر خون ما فرو برد» به نقد آثار چوبک می پردازد. این عنوان برگرفته از مقاله ای است که دکتر رضا براهنی در مرداد 1377 در مجله آدینه به چاپ رساند. به یاد داشته باشیم که دکتر رضا براهنی شاید اولین کسی بود که به طور جدی در کتاب نویسی اشبه نقد آثار چوبک پرداخت این بخش این گونه آغاز می شود: « صادق چوبک جزو داستان نویسان پیشرو بعد از دوران مشروطه است. او داستان نویسی را با داستان کوتاه شروع کرد و بعد دو رمان نوشت. صادق چوبک با چاپ اولین داستان هایش، با حضوری قدرتمندانه، نشان داد که در این حیطه تا چه حد جدی است. چوبک با این که همواره داستان نویسانی مطرح را در کنار خود می دید ولی هرگز تن به تقلید نداد. او از ابتدا با اتکا به خلاقیتی بدیع و نگاهی ژرف کاوانه، برای داستان هایش سبکی خاص برگزید. چوبک در دورانی می نوشت که ایران دچار بحران های شدید سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بود. ناکامی های انقلاب مشروطه، وقوع جنگ جهانی دوم و مبارزان ملت در جریان ملی شدن صنعت نفت هر یک بر جامعه ایران تأثیری عمیق نهاده بود. وی با برداشت هایی هنری از کثیف ترین و منحوس ترین لایه های اجتماعی، نشان داد که تا چه حد داستان نویسی پیشرو است.» سومین بخش این کتاب « سال شمار زندگی و آثار صادق چوبک» است. چهارمین بخش شامل منابعی است که نویسنده در نگارش این کتاب از آن ها استفاده کرده است. آخرین بخش هم نمایه می باشد


نام کتاب: بازمانده های غریبی آشنا (بهرام صادقی)

تدوین و تنظیم: محمدرضا اصلانی(همدان)

نام ناشر: انتشارات نیلوفر- تهران، تابستان 1384

 

 

 

مقدمه:

سایه خویش از سر من برمدار

بی قرارم، بی قرارم، بی قرار

 

ماحصل نزدیک به دو سال تلاش های من دربارۀ زندگی و آثار بهرام صادقی دو کتاب دربارۀ اوست. نشر قصه کتاب اول را با نام «بهرام صادقی» در اواخر تابستان 1381 چاپ کرد. فکر می کنم با توجه به این که ناشر برای کتاب های « چهره های قرن بیستمی ایران» حد مشخصی را تعیین کرده بود و علاقه ای نداشت آن سری کتاب ها چندان تخصصی باشد، آن اثر در حد و اندازه های خود کار مفیدی بود. در قسمت اول،اطلاعاتی از زندگی و بخش هایی از یادداشت های شخصی و نامه های مربوط به بهرام صادقی برای اولین بار مطرح شد. در قسمت دوم برای نقد داستان های کوتاه این نویسنده، تئوری طنز محور اصلی قرار گرفت و از همین منظر زیر عنوان های اغراق، بازی با اسم ها، تمثیل، پارادوکس، گروتسک، نظیره سازی و وارونه سازی بررسی شد. در بخش سوم هم از منظری فلسفی به «ملکوت» نگاه شد.

کتاب دوم را هم اکنون با نام « بازمانده های غریبی آشنا» در دست دارید. طبق خبری که مجله فردوسی روز 27 تیر 1346 به چاپ رساند، بهرام صادقی تصمیم داشت تا نوشته های مربوط به دوران سربازی خود را در کتابی با نام « یادداشت های یک غریب آشنا» به چاپ برساند. از آن جایی که در این مجموعه، بخش هایی مربوط به مصاحبه، نامه، خط خطی و عکس وجود دارند، نام « بازمانده های غریبی آشنا» را برای این کتاب برگزیدم.

در هر دو کتاب بخش هایی را به زندگی نامه بهرام صادقی اختصاص دادم. پیش ترها به این مطلب می اندیشیدم که چرا در ایران، برخلاف بسیاری از کشورها، زندگی نامه نویسی رونقی ندارد و چرا هیچ کس تمایل ندارد تا همچون یک نوعِ ادبی به سراغ نگارش زندگی نامه بزرگان برود. در روندکار در مواجهه با بسیاری از مشکلات پاسخ خود را دریافتم.

در مورد برخی از نویسندگان مانند صادق هدایت، نیما یوشیج، فروغ فرخزاد یا جلال آل احمد به دلایل مختلف کارهای زیادی انجام گرفته است. اگر فردی بخواهد زندگی نامه این بزرگان را بنویسد به راحتی می تواند به حجم زیادی از اطلاعات دست یابد. اما اگر قرار باشد دربارۀ نویسنده ای بنویسی که کار جدی چندانی در موردش انجام نگرفته، بخواهی اطلاعات دست اول جمع کنی و چیزهای تکراری ننویسی، آن وقت به خوبی می توان سختی کار را درک کرد.

درا ین کتاب فصلی با نام « مردانی که در غبار گم شدند» وجود دارد. موضوع این بخش به چند دلیل برای من اهمیت زیادی داشته است. یکی از دلایل ضرورت شناخت و بررسی فضای سیاسی اجتماعی است که بهرام صادقی در آن زندگی کرد، به تاثیر از آن داستان نوشت و شعر سرود.

مورد دیگر لزوم گزارشی هر چند مختصر بوده است از سرنوشت افرادی که در آن دور و اطراف بهرام صادقی زیستند و او حتی در مواردی با ان ها رفاقت صمیمی داشت. وضعیت دردناک این چند مرد تنها نمونه ای از دوره ای سیاه در تاریخ معاصر ایران است، حوادث تلخی که بعد از کودتای 28 مرداد بر روشنفکران این مرز و بوم رفت و آن نسلی که در محاقی تاریک به فراموشی سپرده شد.

من خود به شخصه برای آگاهی بر رفتار، و افکار و سرنوشت آن ها علاقه و کنجکاوی خاصی داشتم. پس برای کسب اطلاعات به هزار زحمت به مطبوعات بیش از 40 سال پیش مراجعه کردم و به سراغ عزیزانی رفتم که در این مورد چیزهایی می دانستند. یکی از این افراد قرار بود مرحوم حسن پستا باشد. متاسفانه کمی دیر رسیدم. وقتی به ملاقات او رفتم تومور تمام مغزش را گرفته بود و دیگر توان حرف زدن نداشت. به راهنمایی تنها پسر ایشان، پوریا در همان آپارتمان مسکونی اش در تهران پارس با آقای حسین پستا، برادر حسن پستا قراری گذاشتم تا دربارۀ مسعود شادبهر کمی گفت و گو کنیم. آلبوم عکس ها را هم دیدم و دو عکس مربوط به مسعود شادبهر را برای استفاده در این مجموعه برداشتم.

درمورد قسمت مربوط به نامه ها می دانستم از زمانی که تقی مدرسی به آمریکا رفت، بهرام صادقی با او نامه نگاری های مفصلی داشت. باتلاش زیاد بعد از چند ماه توانستم آدرس، شماره تلفن و e-mail خانم ان تایلر، همسر تقی مدرسی را پیدا کنم. ابتدا از فرد مطمئنی که راهی آمریکا بود خواهش کردم شخصاً نزد این خانم برود شاید بتواند به نامه هایی که بهرام صادقی برای تقی مدرسی نوشته بود دست یابم. از آن مسافر خبری نشد. به ناچار خود برای ان تایر نامه نوشتم و مفصل همه چیز را برایش توضیح دادم. او که خود اکنون یکی از داستان نویسان مطرح آمریکا است در پاسخ برای من نوشت:

 

 

Dear Mohammad Reza Aslani:

I wish I could help you in your search for letters to use in your book about Bahram Sadeghi, but unfortunately, my husband had a habit of discarding letters after he had answered them and as far as I know, none remain.

I am sorry. And of course, I send best wishes for your book.

 

Sincerely,

Anne Tyler

 

 

 

دکتر بهمن مدرک، پسرخاله بهرام صادقی است. او چند سال زودتر از بهرام صادقی به دانشکده پزشکی آمد و همواره با او روابطی صمیمی داشت. ارزش اطلاعات و خاطره های او به حدی بود که نمی شد از آنها چشم پوشید. ابتدا تصور می کردم در اصفهان یا نجف آباد زندگی می کند. تماس های تلفنی متعددی داشتم تا این که بالاخره در یکی از روزهای تابستان موفق شدم در یکی از شهرک های اطراف کرج ایشان را ملاقات کنم. آقای دکتر ضمن گفت و گو از سر بزرگواری تعدادی نامه و شعر را که به یادگار از پسرخاله اش نگه داشته بود در اختیار من گذاشت.

البته علاوه بر دکتر مدرک برای گفت و گو به سراغ دیگر بزرگانی رفتم. برخی از آن ها افتخار همکاری دادند که در همین جا بار دیگر از همه آن ها تشکر می کنم هستند بزرگانی که به هر دلیلی با وجود پافشاری های زیاد من حاضر به گفت و گو نشدند. امیدوارم برای چاپ های بعدی نظر خود را تغییر دهند و بدانند این کتاب دربارۀ داستان نویس بزرگی است که بیش از هر کس در حقش جفا شد. دربارۀ بهرام صادقی، مانند هرنویسنده بزرگ دیگری حتی جزئی ترین چیزها اهمیت دارد و از هیچ نکته ای نباید بی تفاوت گذشت.

درباره داستان های ناقص شاید آنها ارزش داستانی چندانی نداشته باشد اما به هر حال بخشی از کارنامه ادبی یک نویسنده است. این نوشته ها هر چند ناقص به خوبی نشان می دهد که پیشرفت بهرام صادقی در زمانی اندک تا چه حد چشمگیر بود.

میان دست نوشته های بهرام صادقی تعدادی خط خطی (doodlings) وجود دارد. گویی آن ها ناخواسته از ضمیر ناخودآگاهش بر صفحه کاغذ تراوش کرده است. تمام خط خطی ها را در فصلی مجزا قرار دادم تا برای تحلیل های روانشناسی شخصیت و آثار او بهتر به کار آید.

در پایان امیدوارم با این دو کتاب باری ادبیات فارسی گامی مثبت برداشته باشم و به شناخت و درک آثار بهرام صادقی کمکی کرده باشم.

 

محمدرضا اصلانی(همدان)


نمونه ای از بخش شعرها:

مناجات برای گریز[1]

 

به: ابوالحسن نجفی

                1

زیر خورشید که می سوزاند

در چنین ظهری بی آب و علف

در بیابانی گرما زده، بی سایه و باد

لب جاده نمی دانم چندی است که را

منتظر مانده که آید مگر از جائی دور.

•••

لیکن آنها همه آرام و صبور

گوئی اندر تنشان چشمۀ سردی است روان

اندر این وقت که هر سیم پیام آور نیز

تن رها کرده و می سوزد در این دوزخ

بی که آهی زدلش خیزد یا پیغامی.

•••

من جدا می شوم از آنها فریاد زنان

می گریزم سوی جائی که نمی بینم- چشمم گریان-

جائی اندر اعماق

نفسم تفته لبم خون ریزان

پای تاول زده قلبم سوزان

چیزی اندر سر من در همه مغزم جوشان

( آه، اما نه چنان چشمۀ سردی که در آنها دیدم)

پشت من همهمۀ و نعرۀ اشباحی چند

خوب میدانم، آنها[2]

-: صبر کن دیوانه

بازگرد از دل آن صحرا بی مرز، بی آبادرهی، بی پایان

•••

گوش من می شنود زوزۀ تیری را گرم

آه، آخر به دل ظهری بی آب و علف

در تن من هم یک چشمه گشود

لب پر نغمۀ خویش

آب آن سرخ ترین آبی، پرشور و لزج

لیک با گوش من از همهمۀ گرما پر

هست از جاده صداهائی پیغام رسان

مرده اندر پی من دیگر آن شوم ترین بانک که آنها را بود

(صبر کن دیوانه

(بازگرد از دل آن...)

آن صدا اما چیست؟[3]

 

                  2

آه این هلهلۀ موکب شادی بخشی است[4]

که ندانستم او کیست چرا می آید؟

اینک از دورترین جائی در این صحرا

از لب جاده چه جان بخش صدا می آید

روزها منتظرش ماندم و افسوس نگفت

کس که او کیست کجا رفت و کجا میآید

همه آرام تر از خار بیابان بودند

منتظر مانده که او همچو صبا میآید[5]

من بیحوصله اما چه کنم همچو نسیم

دربدر ماندم و یکجا نتوانستم بود

اینک آنها در شادی خود غوطه ورند[6]

زخمشان بر تن من ماند و به دردم افزود

لیکن اینها نکند وهم و خیالی باشد

نیست در جاده خبر از خوشی و عیش و سرود؟

بر سرم تافته خورشید چنان کوره و دشت

سربسر جمله سرابست و غبار و دم و دود

•••

شاید اینک نه سرودی است نه خوش هلهله ای

ضجه ای هست که میآورد از جاده نسیم

شاید این موکب فرخندۀ طاعون و وبا است

که رسیده است بر آنها و فکنده است چه بیم

                      3

با من اما نه دگر شادی و نه وسوسه است

انتظاری نه و اندوهی و رنج و تسلیم

میگریزم همه بی وقفه در این دوزخ جای

میگریزم سوی جائیکه نمیبینم- چشمانم تار

چشمۀ سرخم خشکیده و کور

بی یکی قطره شور و لزج از آنکه چنان پیش چکد

                                                          بر لب خاک

•••

من کویری شده ام اینک بی آب و علف

در بیابانی گرما زده بی سایه و باد

دور از آنها که نمی دانم چندی است که را

منتظر مانده که آید مگر از جائی دور

وز صدائی که نمیدانم بود

چاوشی یا شیون

این زمان شادترین لحظۀ من!

زیر خورشید که میسوزاند

در چنین ظهری بی آب و علف

یا رب او را اگر از پای افتاد

مدهش عصمت اندوه ز کف

•••

یا رب او گر همه بی خون شد و دیگر نگریخت

یار او باش که برخیزد و بگریزد باز

جاده دور است و صداها همه خاموش و هوا

عطر مرد ار طلب می کند از روی نیاز

•••

یا رب اکنون تو بپاخیز که او بگریزد

تا ابد در دل این دوزخ بی پیکر و بند

عمر او گر همه در وحشت کرکس ها رفت

بر سر مانده او لاشۀ کرکس[7] مپسند

بر تن آلوده و تاول زده؛ لب تشنه زمین

او...

بماند...

بگریزد...

آمین!

مقداری، صهبا «مناجات برای گریز». مجله جگن،

خرداد 1340.


نمونه ای از بخش نامه ها:

 

(نامه بهرام صادقی خطاب به بهمن شعله ور و نقد منظومه شعر "حماسه زندگی" و پاسخی که او می دهد.)                                    

 

  از بهرام صادقی

 

بهمن عزیز:

سرتاسر این منظومه را خواندم- گاه واقعاً به شعر ناب نزدیک می شد، اما اغلب آثار کوشش و تلاش برای بوجود آوردن حالت شعری مشهود بود که به عقیدۀ من یکباره آنرا فرسنگ ها از شعر دور می کرد و علتش را هم من چنین پنداشتم که در آنجاها گوینده دیگر احساس نمی کرده، بلکه فقط می خواسته است بسازد؛ من حرفهای فراوانی دربارۀ این منظومه دارم. سیاق کلی آن با سنت ها و حالات و مایه های شعری ما جور در نمی آید، فرنگی است، آنهم نوع خاصی از شعر متمایل به اندیشه ها و احساس ها و شیوه های فرنگی؛ بنظر میرسد تو خیلی زیاد از تورات و شیوۀ بیان شاعرانی ( مثلاً الیوت) که شعرشان رنگ و روی خاصی دارد متاثر شده ای؛ این کاری است که بنظر من البته عیبی ندارد اما برای یک شاعر جوان ایرانی که در جامعۀ امروز با زندگی میکند حسنی نیست؛ منظومۀ تو مال ما و دنیای ذهنی و فکری ما نیست؛ در حالیکه تو هم سن و سال من و دیگری و دیگری هستی؛ یعنی جوانی هستی که تمام بار زندگی این نسل سرگردان که شیوه های خاصی در اندیشیدن و احساس کردن خود دارد ( و بنظر من مهمتر از همه آنست که نه می اندیشد و نه احساس می کند) بدوش تو هم سنگینی می کند اما تو در دنیای مجردات و مسائلی مطلق و کلی که بهیچوجه نشان آشنایی از زمان و مکان و مایه های ادبی دورا دورت در آن نیست قدم برداشته ای- این یک عیب بزرگ منظومۀ تست- نکتۀ مهم دیگر اینکه با وجود توفیق بی نظیر در بعضی قسمت ها، همانطور که اول نوشتم و متاسفانه این توفیق خیلی اندک است، اغلب احساس می کردم که با نثری سر و کار دارم که شسته و رفته است، تمیز است- اما شعر نیست- چون، مصرع بندیها، برداشتها، نوانسها و همه آن صناعات گوناگونی که بکار برده بودی نتوانسته بود ایجاز و قاطعیت و لطافت و نرمی شعر را در آن کلمات و جملات دراز و کوتاه بوجود بیاورد. مثال میزنم: ... در صفحه 34 می گویی: آه چه چیز از عشق زیباتر؟ این اشتباهی است که گویندگان رادیو لندن هم چند سال پیش می کردند ( اینجا لندن، بنگاه رادیوی انگلستان) این غلط ترین و در عین حال فریبنده ترین چیزی است که ممکن است از زیر دست در برود- در حالیکه باید گفت: آه چه چیز از عشق زیباتر است؟ و: اینجا لندن است. و هیچ بهانه ای پذیرفته نیست- صفحه 27: در زیر مهتاب ، یافتن لبها آسان است ، شعر است، پاک و درخشنده، اما پایان منظومه، با وجود کلمات خوب و صحیح باز نشانی از شعر ندارد، یکنوع رمانتیزم رقیق دختر مدرسه ای که آدم را بیاد صحنۀ مرگ و وداع ژان والژان می اندازد و اصولاً ایجاد چنین حالتی که هیچ احساسی را بوجود نمیآورد شایسته پایان چنین شعری نیست، در حالیکه شعر با رنگ آمیزی و طراوت و یکنوع احساس زندگی مواج و پرقدرتی شروع می شود: اما این پایان شل و وارفته، چرا؟ چرا نباید منظومه با قدرت تمام یا با سادگی تمام، بصورت شعر محض و زنده و نافذ تمام شود؟ استعمال مکرر در مکرر واو در اول مصرعها اغلب بشعرها حالت مصنوعی و تقلیدی از کتاب مقدس می دهد، درحالیکه هیچ چیزی را بیان نمیکند و نمیسازد و نشانۀ هیچ تازگی و یا ساختمانی نیست: من بهیچ وجه منکر استعمال لغات علمی یا غیرعلمی در شعر نیستم اما معتقدم هر کلمه و هر لغت وقتی باید بکار رود که باصطلاح جا بیفتد و بتواند در کوتاهترین فرصت، با بهترین و زیباترین و قویترین اثر، تاثیر مخصوص و وظیفۀ معین خود را در مصرع انجام بدهد. اینجا باید فکر کرد، بافت و یاخته هر چند بظاهر فارسی و حتی شاعرانه میآیند آیا می توانند آن احساس خاص و لازم را که مثل وظیفه ای بدوش این چند بیت از منظومه گذاشته شده بخواننده منتقل کنند؟ آیا بهتر نبود کلمات دیگری بکار می رفت یا احساس طور دیگری تصویر می شد؟ و آن وقت در همین صفحه توضیح علمی دیگری هست که به این صورت که به شعر درآمده به احساس کلی این قسمت لطمه می زند: (مرکب سفید بر کاغذ سفید...) عیب مهمش اینست که جدا از پیش و پس و مجزی از اندیشه و احساس کلی این صفحه بنظر میآید، مثل اینکه حاشیه ای است که بقصد رفع ابهام نوشته شده باشد.

بهر صورت برخی از ایده هایی که در این منظومه بود بذهنم آشنا آمد؛ پیداست که تو برای سامان دادن این کار، جز تفکر و سوختن و ساختن و زندگی کردن در تمام لحظه هایی که بفکر ایجاد و خلق این اثر بوده ای و بمعنای حقیقی رنج بردن تا اینکه با بپایان رساندنش از سنگینی و قوت تاثیرش رهایی یابی، مطالعات وسیعی نیز در انواع شعر اروپائی یا چر چنین گفتم، فرنگی، می کرده ای؛ کتاب مقدس و اصولاً مایه ها و عوامل مذهبی و قدرت مسحور کننده اش همدست بوده است؛ آنچع گفتم باعث سوء تفاهم نشود؛ امیدوارم مقصودم را دریابی؛ نمی گویم که ایده ها و تصویرها را از کسی گرفته ای یا حتی تقلید کرده ای و بالاتر از آن حتی تحت تاثیرشان بوده ای، مقصودم اینست که در همان زمینه ها احساست را پرورش داده ای و بکار واداشته ای و این همان چیزی است که من در اول مقاله گفتن عیب تست زیرا نه با سنتهای شعری ما جور در نمی آید نمیدانم مقصودت چیست، آیا میخواهی یک شاعر فرنگی باشی یا ایرانی؟ قصدم بکار بردن اوزان عروضی و ایجاد شعر منظوم ( کار به کجا کشیده است که شعر هم منظوم و منثور پیدا کرده. شمس قیس رازی کجاست تا کلمه من و ترا از بیخ بکند؟) نیست- من فقط جویای شعرم، شعر ناب و واقعی، بهر فورم و وضعی میخواهد باشد. حالا اگر مایلی که شاعری فرنگی باشی پس « بدرود! بدرود!» بهتر است بزبان همانها بنویسی و برای آنها چاپ کنی- اما اگر میخواهی شاعری ایرانی باشی من که خوانندۀ علاقمندی هستم حق دارم از تو بخواهم و بپرسم پس چرا در منظومه ات فضا و روح و اتمسفر شعر خاص ایرانی دیده نمی شود، نه فقط مایه های قدیم شعر فارسی در این منظومه وجود ندارد-( هم از لحاظ برداشت و هم مضمون و هم پروراندن صحنه ها و هم کلمات و...) که بهرحال موجب گله نیست چون تو شاعر امروزی و احساس بزرگی را در قالب این منظومه ریخته ای و طبیعتاً نباید با مقیاسها و میزانهای محدود شعر قدیم فارسی مطابقتی داشته باشد- اما چرا مایه ها و سنتها و حالات شعر امروز فارسی در آن نیست. چرا اثری از زندگی، رنجها، شادی ها، فلسفه و احساس نسل جوان معاصر ایرانی که تو یکی از آنها هستی و از میانشان برخاسته ای و شعر می گویی در آن وجود ندارد؟ اکنون که می خواهی بزبان برادرانت حرف بزنی باید آنها را بشناسی و پس از شناختن، مرزهای فکری و ذهنی شان را هم بدانی چیست و کجاست و دست آخر بزبان خودت، بزبان آنها حرف بزنی.

بهمن عزیز؛ من با وجود آنکه از خواندن این منظومه لذت بردم اما به دلیل علاقۀ قلبی به وجود خودت و علاقۀ واقعی به کارهایت و اینکه اگر اثری بوجود می آید بی عیب باشد می گویم که صرفنظر از آنچه گفتم حتی این منظومه در راه خودش هم موفق نشده است و پستی و بلندی و زشت و زیبا و خوب و بد فراوان دارد؛ یکدست نیست، تازه نیست، کارهای جالب و ناشده ای در ان انجام نگرفته و سخن را کوتاه کنم به کمال واقعی خود حتی نزدیک هم نشده است- اما آنچه نوید می دهد برعکس لذت بخش و خوب است و آن باروری اندیشه و احساس تست. خیلی احمقانه است که من حرفهای کلیشه ای را برایت تکرار کنم که نشانۀ استعداد خوبی است و انشاءالله در آینده و غیره و غیره پس آنچه می گویم احساس دوستی است که خیر تو را می خواهد: این منظومه نشانۀ استعداد و شور و شوق تو هست اما دلیل کار کردن و کوشیدن و موفق شدن تو نیست؛ امیدوارم نخواهی با همین اولین اثرت جادۀ  سنگلاخ و خسته کننده ای را که در پیش داری بکوبی، یا بخود بقبولانی که کوبیده شده و راه باز است و این ها را به انضمام تعارف های دوستان و آشنایان که ممکن است حتی شعرت را بدرستی نخوانده باشند و فقط اسقاط تکلیف کنند و تو رودربایستی گیر بیفتد و شکسته نفسی های خودت، محملی برای تنبلی و باری بهر جهت گذراندن قرار بدهی. به عقیدۀ من باید راه را بکوبی و سختی ها در پیش داری. اما در موفقیت تو شک و تردیدی ندارم، یا لااقل اکنون ندارم.

قربانت. بهرام صادقی.شب 12/7/39 تهران


نامه ای ...                                                                                                          از نگارنده

بهرام عزیز:

لطفی کردی و چند صفحه ای دربارۀ این «چیز» ( که تو شعرش خوانده ای) نوشتی. فکر کردم از نظر توجهی که به تکه های شسته رفته تر دفتر داده بودی و انتقادهایی که کرده بودی ( که تقریباً من قبولش دارم) بهتر باشد آنرا در ابتدای این دفتر منعکس کنم. اما لازم دیدم نکته هایی را هم خود من تذکر بدهم. اینکه نوشته بودی تنها در بعضی قسمت های آن احساس خاص شعر وجود دارد، بنظر خود من هم درست است، چون این دفتر در ابتدا بیش از ده پانزده صفحه نبود و قسمت های بعدی در واقع کوششی بود برای آنکه آنرا بشکل «سرگذشتی» جامع تر و پر اندیشه تر درآورد. چون راستش را بخواهی من مدت هاست دچار وسواسی شده ام و آن اینست که مدام دنبال اندیشه می گردم، در شعر در رمان در داستان کوتاه و خلاصه اینکه دیگر ایماژ و تصویر مرا کاملاً راضی نمی کند. اما چقدر خوشحال شدم از اینکه دریافتم تو همان تکه هایی را پر احساس یافته بودی که پسند خود من و سبب رضایتم بود. اما در یک مورد حرفت هیچ بدلم ننشست و آن اینکه گفته بودی بجای " چه چیز از عشق زیباتر؟" بنویسم « چه چیز از عشق زیباتر است؟» اگر باز هم در این مورد پافشاری کنی کارمان حسابی بدعوا می کشد!

نکته مهم اینکه گفته بودی این شعر فرنگی است، مال ما و دنیای ذهنی و فکری ما نیست و نشانی از آن بار زندگی که بر دوش نسل جوان این مملکت سنگینی می کند در آن نیست. عزیزم، تو از این دست پروردۀ خرد و ناتوان من، که گردنش را بزور روی بدنش می کشد، زیادی انتظار داشته ای. اگر آن باری را که گفته ای، روی شانه های این بیچاره می گذاشتم، استخوان های شانه اش خرد می شد. توجه نکرده ای که مقصود از این کلمات کوتاه و بلند جز اینها بوده است. مدتهاست که من در ساعات دلتنگی برای خودم شعر حافظ زمزمه می کنم ( و اگر کسی دوروبرم نباشد آنرا ببانگ بلند و نکره می خوانم). اما یک ساعاتی بود که بجای زمزمه کردن شعر حافظ این اباطیل را سر هم کردم و مقصود از این کار، در همان هنگام برآورده شد چون دلتنگی مرا ارضاء کرد. از این رو، جواب این حرفت که: "مقصودت چیست، میخواهی یک شاعر فرنگی باشی یا ایرانی؟" اینست که والله بخدا من هیچوقت داعیۀ شاعری نداشته ام و نخواهم داشت. شاید یک زمانی داعیۀ یک چیزهای دیگر بسرم بیفتد، اما شاعری نه، چون آنوقت شاعری از من مفلوک تر نخواهد بود و بخصوص اینکه در عصری زندگی می کنیم که بانگ شعر در برابر اصوات گوشخراش بجائی نمی رسد و بقول آن دوست شاعر، " شاعر محلی از اعراب ندارد".

راجع به نکته ای دیگری که یادآوری کرده بودی، چطور است خوانندگان را (اگر خواننده ای برای این چرندیات باشد) بحال خودشان بگذاریم، که بخوانند و داوری کنند و اگر دلشان خواست فحشمان بدهند. اما راجع بآن "پایان شل و وارفته"، راستش اینست که شک دارم چیزی که پرشور شروع شده، باید پرشور تمام شود. اغلب چیزهایی که با شور و حرارت شروع می شوند، همینجور "شل و وارفته" به پایان می رسند. بهر جهت حال این را در خودم نمی بینم که آن" پایان شل و وارفته" را پرشور و با حرارت کنم- البته می بخشی تنبلی است- اما شاید چند خطی از آخر آن کش بروم. ولی نکتۀ دیگر اینکه نوشته بودی: این منظومه یکدست نیست. این بنظر من یک خصوصیت آنست. این دفتر بیان حالات جوراجوری است که نمی تواند و نباید هم یکدست باشد. باید روال بیان همچون عقابی اوج بگیرد و همچون گنجشک سرکنده ای فرود آید. و کلمات باید از زیبائی تا زشتی و از خوبی تا بدی سفر کنند. بهمین سبب آن کلمات علمی «بافت و یاخته» که در چشم تو ناپسند آمده است، باید در عبارت همان قدر توی ذوق بزند که علم فروشی کسی که می خواهد با پراندن چهار تا کلمه، مسلمات روح و احساس آدمی را انکار کند.

بهر جهت من هم مثل تو می پذیرم که « این منظومه در راه خود موفق نشده» و بالاتر از این اصلاً راهی برای این منظومه نبوده است، جز آنکه نگارندۀ مفلوکش را از دلتنگی رهایی دهد. گناه بچاپ رسیدن این مجموعه هم بگردن چند نفر از دوستان صاحب هنر! است که گفتند بدرد چاپ می خورد و " از سایر چرندیاتی که بعضی ها چاپ می زنند کمتر نیست"، باضافۀ نوعی احساس کودکانه در من: چون من یک جور شور و شوقی به دیدن کلمات چاپ شده دارم! و انکار نکنیم که این نوع شور و شوق های کودکانه گاه گریبانگیر پیرمردها هم هست. باری، با بچاپ رساندن این دفتر گناهی را گردن می گیرم که امیدوارم چندان بزرگ نباشد و بتوانم کفارۀ آنرا تحمل کنم.

                                                                                                            قربانت ب.ش.15/7/39


نمونه ای از بخش مصاحبه ها:

 

بخش دوم فردوسی سه شنبه 29 آذر 1345 شماره 795

 

دیداری با نویسنده ملکوت:

بهرام صادقی: «دهخدا» در چرند و پرند چنان حدت ذهن تیزبینی و ایجاز و طنز جالبی را نشان می دهد که آدم آرزو می کند ای کاش به داستان نویسی می پرداخت، یا حتی چرند و پرند را مثلاً بصورتی دیگر ادامه می داد ولی نه، چه می بینیم؟ تحقیق و تتبع... عکسی از آن مرحوم دیده ام که خیلی گویا و رقت آور است، دهخدای پیر با زیر شلواری روی تشک نشسته و کاغذ را روی یک زانو گذاشته و دورش را مقدار زیادی کاغذ ( گویا به آنها فیش می گویند) فرا گرفته است. حتی در عکس معلوم می شود که زیر شلواریش از پارچه های معمولی راه راه است. کمی قوز کرده است و از زیر عینک به آدم نگاه می کند. این همان نگاه سوزانی است که می گفت « یاد آر ز شمع مرده، یاد آر» و این همان دستهائی است که شلاق بی امان طنز را فرو می آورد، ولی خوب، کار تحقیق و تتبع خیلی بی دغدغه و بی دردسر است.

بی خطر و بی دغدغه برای یک طرف، و بی ثمر و بی دردسر برای طرف دیگر. حالا دیگر انقلاب مشروطیت می خواست میوه پس بدهد. بعد عکس دیگری دیده ام شما هم دیده اید، از «مرحوم عشقی» است، درست است که خیلی سانتی مانتال و رمانتیک است اما لااقل ایستاده است، کنار میزی  ایستاده است، از شعرهایش که بگذریم- چون بحث شعر در میان نیست-او همان است که نمایشنامه های «اکبر گدا» و جز آن و « عید خون» را نوشته است. شما چه فکر می کنید؟ کسی که ایستاده است باید بنشیند « اگر ننشست باید نشاندش!» اینجا بلافاصله بیاد سید محمدعلی جمالزاده می افتم. عکسی از آن وقت او ندیده ام، اما او را در مقدمه و در داستان های "یکی بود یکی نبود"ش دیده ام. ظاهرا او هم ایستاده است، یا شاید بدتر... حتی حرکت هم می کند- می آید، می رود و جوان است. خیلی خوب او هم باید بنشیند، لااقل که خستگی سفر را در بکند و اگر او هم نخواست بنشیند چه؟ معلوم است دیگر! باید نشاندش! و می دانید که در دنیا راهها فراوان و گوناگون است. یکی در کریاس درخانه اش ناگهان می نشیند و بخود می پیچد و دستهایش را به شکمش می گیرد و می فشارد و خون از آن فواره میزند، و دیگری روی نیمکت جالبی کنار دریاچۀ زیبائی که شعرا در وصفش شعرها گفته اند می نشیند، و زیر لب لابد شعر « بهار» را زمزمه میکند که: « ملک جهان چون سوئیس باغ ندارد.» آن وقت کسی هم که در هوای خوب نشسته باشد و دور از « گزند و تیررس ابر و رعد و باد وز آفت قوافل ایام رهگذر»- شعر را درست خواندم؟- بسرش می زند که گاه به گاه یا پشت سر هم پیزهائی بنویسد که حوصله اش سر نرود ولی آ«که در خون نشسته دیگر بلند نیم شود، آن هم که زیرشلواری پوشیده و خودش را لای کتاب و کاغذ مخفی و غرق کرده اگر هم بلند شود برای قضای حاجت است.

این است که نوول نویسی ما، پس از مشروطیت بقول شما- شما این را تاریخ و مبدائی قرار دادید یادتان باشد- وارد دورۀ «نشسته» می شود. چند جورش را گفتم، باز هم میتوان فکر کرد و پیدا کرد- مثلاً یک جور نشستن هم داریم که معذرت می خواهم- چندین خاصیت دارد: هم مفرح و مکیف است، هم آرامبخش است و هم در اغلب موارد نتیجه بخش و پر محصول و پر بار، یک نوع نشستن هم داریم که سر مستراح باشد، و همان طور که اجابت مزاج ساعات معین و معلومی دارد استحصال ادبیات، یا کلی گوئی نکنم، استحصال داستان کوتاه نشسته در این نوع هم وقت معین دارد، مثلاً ماه به ماه است، یا پانزده روز یک بار، یا هفته ای یک بار، «ثانیاً» و البته مفرح و مکیف هم هست چون از عشق و عفت و ناموس و غیره سخن می گوید « ثالثاً» و آنوقت است که مثلاً در مصاحبه ای که با فرضا « حسینقلی خان» یا چه می دانم ایکس یا ایگرگ بعمل آمده آدم می خواند که: بله، من اصلاً از خانه بیرون نمی روم، همه اش در خانه ام و می نویسم و آدم حظ می کند که تئوریش زیاد هم بی پر و پا نبوده- می گوید که در این سالهای دراز داستان نویسی همیشه در خانه بوده ام، در خلوت خانه، و معلوم است که مقصود از خانه همان مصونیت است و هر چه باشد مستراح خانه که بهتر از مستراحهای عمومی است، یا حالا حسینقلی خان گفتم؟ بله. مثال بود زدم؛ یکی دیگر، کمی شاعرانه حرف بزنیم، فلق، یا امواج، یا سحر چشمان تو، (اینها مثلاً اسامی مستعار هستند ) بله آدم می شنود و باز هم در مصاحبات عدیده می خواند که من چون مجبورم هر هفته برای ده مجله داستان دنباله دار بنویسم ماشین تایپ خریده ام، شبهای زمستان میروم لای کرسی و تایپ را می گذارم روی لحاف و می نویسم- نگوئید مستهجن شد، کمی فکر کنید؛ کرسی هم که خودمانیم، دست کمی از مستراح ندارد.

یک جور دیگر هم نشستن داریم- باز توجه میدهم که این نشستن های اجباری و اختیاری و دل بخواه و دل نخواه همه پس از ایستادنهای مشروطیت شما پیش آمده، یعنی در واقع قعودهای پس از قیام است، ( به بینم: قعود معنی نشستن می دهد؟) و این جواب شما است دربارۀ تحول و تطور نوول نویسی... این را هم بگویم که ایستادن اگر آدم را زود خسته می کند زیاد طولی نمی کشد برعکس نشستن چون به مزاج می سازد خیلی هم طولانی می شود، پنج سال، ده سال بیست سال و بیشتر.

بله، یک جور نشستن، نشستن در محبس است. اما البته محبس داریم تا محبس، یک وقت محبسی داریم مثل زندان مسعود سعد سلمان و یا فلان و بهمان و غیره که اسم نمی برم، چون سرتان درد می گیرد و خود من هم که دردسر مزمن دارم و یک وقت محبس های آبکی داریم که در تاریخ باید نمونه هایش را خواند، گویا در دوران « قره قوروت خان انیاغلو» نسل پنجم چنگیزخان بود « که امیر ترشیز ابن جاحظ» را مدتی در قلعه « قهقهه» یا « زکیه» ( روایات مختلف است) حبس کرد برای اینکه کمی جلا بیاید و عضلاتش انعطاف پیدا کند و بعد هم درش آورد و دبیر دیوان کل شد ( برای تفصیل باید رجوع کرد به تاریخ انیاغلویان، نسخه منحصر بفرد که در بریتیش میوزیوم طی شماره 007 ضبط شده است) بهرحال کسی که داستان نویس و ادیب باشد البته « ایام محبس» را به بطالت نمی گذراند، سوانح آن ایام را می نویسد و بعد که بیرون آمد و سر و سینه اش جلا پیدا کرد مسلم است که دست به قلمش بهتر شده است دیگر فتنه بپا می کند، و هر دو هم از قضا آبکی است و هیچ ربطی به من و تو ندارد، یک دنیای عجیبی هست که محبس و مجلس عیش و زنان زیبا و سایه های زیبا و غیره اش بهم می خورند و دردی از من و تو دوا نمی کنند.

بله، البته نشستن « بودا» هم هست و بودا که بود؟ شاهزاده ای که همه چیز برایش مهیا بود یا می توانست مهیا باشد، از خانواده ای اشراف و غیره، بعد یک روز آمد در خیابان، مدتها بود که در قصر زرنگارش زندگی می کرد، و دید که عجب چقدر کور و کچل و جذامی هست، یکباره « شوکه» شد، روز دیگر آمد دید مردی را میزنند و شکنجه می کنند و می برند بکشندش باز « شوکه« شد، روز سوم یک پیر دید و روز چهارم هم یک تابوت، ( من این قصه را، از کتاب غیرت بودا که آقای « قائمیان» ترجمه کرده یاد گرفته ام) بودای جوان بسرش زد که هارت و پورت بکند، آن روزها هنوز لغت عصیان در نیامده بود. اما پدرش و خانواده و خلاصه دور و بریهایش همه غصۀ او را می خوردند و می خواستند که باز به قصر زرنگار برگردد و روی این حساب ها چماق به دست ها و شمشیر به کف ها را در اطراف او ولو کرده بودند، بودای بیچاره یک هو جا خورد، رفت گوشه ای نشست و زانوهایش را گذاشت روی هم و نشست. اما مگر می توانست از حکمتی که بدست آورده سخن نگوید؟ گیرم کسی گوش نکند، لااقل با سایۀ خودش که می توانست حرف بزند... و حرف زد!

بهرحال نوول نویسی با کمال حقارت از دوران نشستگی « خودش گذشت، و بعد  فکر می کنید چه شد؟ مسابقه ای آغاز شده بود، یک مسابقه دو... و سوت داور هم ناگهان و بی مقدمه به صدا در آمده بود. اول از همه همان ورزشکاران از خطر شروع گذشتند، خیلی ها که به زمین میخ دوز شده بودند و لبخند می زدند چون تازه سال باد فتق در آوردن «قتلغ خان» را پیدا کرده بودند، یک عده جوان هم تازه از راه می رسیدند- خلاصه گرد و خاک عجیبی بهوا بلند شد هی هل داند عرق کردند و با چشمهای بسته دویدند اما فقط شتاب بود. شتاب و خامی.

کار بجائی کشیده بود که بودا هم به دویدن پرداخته بود. قاطی پاطی شدند و بلبشوی عجیبی بود- بگذریم که مستراحی ها و سالنی ها همچنان کارشان را می کردند و پولشان را می گرفتند و محصولات نیمکت روبروی دریاچه هم زیادتر شده بود.

تا اینکه... دیگر شما بگوئید، تا اینکه نوول کم کم خوش را – اگر چه کم و ناقص – توانست بقبولاند و دوره ای پیش آمد و آدمهائی و جوانهائی که اگر چه هیچ مکتب صحیح انتقادی نداشتند و ندارند اگر چه معلومات و مطالعاتشان و آگاهیشان از ادبیات امروز جهان اندک است و اگر چه سر خورده و بی پناه و سرگردانند، اما با دو چشم، یا حتی با هزار چشم خیره من و تو و او را می پایند و می خواهند و می طلبند. آنها دیگر از تو چیزی می خواهند که خیال می کنند توئی که ادعا می کنی و کار می کنی باید بهشان بدهی و اگر ندادی می فهمند که چند مرده حلاجی. آنها را از روی گروه نشسته ها و نیم خیزها و ایستاده های دروغی می گذرند تو آنها را نمی بینی و نمی شناسی اما در کنارت هستند، در شب گردیهای بی هدفت، در سرگردانیهایت بعد از ظهرهای تنهائی و اندوهت و در چکنم، چکنمت همراه و همدل و همدرد تو هستند.

بله، آقای ضرابی! داستان نویسی امروز ما و هم چنین شعر امروز ما، اکنون به این مرحله خطیر و مقدس و عجیب رسیده است که آنها یعنی شعر و داستان، بله. آنها دیگر خود تو هستند و اگر دروغ بگوئی، یا بخواهی گول بزنی زود می فهمند و تنهایت می گذارند. « داستان» و « خواننده» امروز همه یکی شده اند، همه در یک هیات و در یک قالب شب های غربت و سرگردانی را می گذرانند، همه با هم از کوچه های تاریک می گذرند، در حالی که کوچه پهلوئی « شعر» راه می رود، همان طور  غمگین و سرگردان و صدای پایش با صدای پای تو و من می خواند. البته همه چیز داریم؛ از نقص و شتاب کاری و نشیب و فراز گرفته تا کمال و انسجام و درخشش، اما دروغ نداریم، دیگر تفنن و سرگرم کنک و وقت گذرانی و قصه گوئی از عشق و عفت و تاریخ و افتخارات نداریم، آنها خیلی پائین رفته، به پائین های مرداب و لجنزار خود رسیده اند و اینجا است که هر نویسنده ای باید هوشیار باشد و صادق و صمیمی- زیرا اگر جز این باشد او را سر کوچه می گذارندش و رد می شوند، درست مثل یک بچه زنازاده و او فقط مجبور است صدای برادران توامان شعر و داستان، این دو سرگردان آواره را بشنود که بی هیچ رحم و شفقتی از او دور می شوند. حتی هر قدر زنجموره کند.

 



1.بهرام صادقی روی متن چاپ شده این شعر مواردی را تغییر داده بود که در پانویس ها آورده ام.

2. به سطر اضافه کرده بود: هستند می زنندم فریاد

1.  در سطر بعدی اضافه شده بود: آن صدای تازه؟

2.  ابتدای سطر اضافه شده بود: نمی دانستم

3.  در زیر این سطر با سه نقطه و خط فاصله و واژه «فاصله» بندگذاری کرده.

 4.  بعد از آنها واژه «همه» را اضافه کرده.

1.روی « مانده او لاشه کرکس» خط کشیده بود و روی آن نوشته بود:"لاشه او سایه کرکس"









نام کتاب: فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز

نام نویسنده: محمدرضا اصلانی (همدان)

نام ناشر: انتشارات کاروان- تهران، 1387(چاپ دوم)

 

مقدمه:

این کتاب اولین فرهنگ تخصصی واژگان و اصطلاحات طنز در ایران، بالغ بر صد و بیست مدخل است که مستقیم یا غیر مستقیم در حیطه ی طنز کاربرد دارد. در این فرهنگ واژه ی «طنز» دو کاربرد دارد. مورد اول مربوط به عنوان کتاب، فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز می شود. در این عنوان، منظور نگارنده از « طنز» همه ی آن واژگان و اصطلاحات ادبی، نمایشی و تصویری است که به نوعی به خنده، شادمانی، انبساط خاطر و موارد مشابه مربوط می شود. دومین مورد هم همه ی آن مطالبی است که در مدخل « طنز» (Satire) توضیح داده شده است. ریشه شناسی واژگان (etymology) و صورت های منسوخ (archaic forms) از جمله مواردی است که برای برخی از مدخل ها ارائه شده است. به همین دلیل فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز علاوه بر جنبه های همزمانی (synchronic) برخی از مشخصات فرهنگ در زمانی (diachronic/historical) را دارا است. در ریشه شناسی واژگان مشخص می شود صورت و معنای هر واژه در گذر زمان چقدر تحول یافته، تا چه حد با صورت های گذشته و موارد مشابه دیگر زبان ها ارتباط دارد. سیدنی. آی. لاندو (Sidney I. Landau) در بیان اهمیت ارائه ی ریشه شناسی واژگان در فرهنگ ها، جدا کردن زبان را از گذشته، تشبیه می کند به تفاوت مشاهده ی شیری در جنگل های آفریقایی با تماشای همان شیر در باغ وحش. شاید شیر مورد نظر در باغ وحش ظاهری آراسته داشته باشد، ولی در مقایسه با شیران جنگل جایگاه نازل تری دارد. ممکن است عده ای ریشه شناسی واژگان را در فرهنگ هایی این گونه غیر ضروری تلقی کنند. به این افراد خاطر نشان می کنیم فرهنگ های واژگان و اصطلاحات در سطحی فراتر از دفترچه ی اطلاعات تلفن است تا با بازکردن لحظه ای آن، به اطلاعات مورد نظر دست یافت. فرهنگ های واژگان و اصطلاحات حتا در موارد تخصصی باید به کاربران خود این امکان را بدهند تا در زبان به درکی عمیق تر از حد نیاز ظاهری برسند.

در انواع طنز، ادبیات فارسی در تاریخ خود پیشینه ای غنی دارد، به طوری که در هر دوره طنزنویسان برجسته ای را می یابیم که هر یک به فراخور حال

طبع خود را در این حیطه آزموده اند. نگارنده ی این کتاب بر این باور است که با وجود گنجینه های ارزشمندی که در طنز عملی برای ما به میراث مانده، در تئوری طنز آن طوری که باید کارهای فراوانی انجام نگرفته است. تالیف فرهنگی تخصصی درباره ی واژگان و اصطلاحات طنز،تلاشی است در این راستا.

برای انتخاب نمونه های هر مدخل تلاش شد تا در حد امکان از آثار مشهور طنزنویسان مطرح استفاده شود. رعایت اصل بودجه بندی، حکم می کرد تا علی رغم علاقه ی شخصی به بعضی از طنز نویسان، در حدی مشخص از نمونه ی آثار آن ها استفاده، و تا حد ممکن به خوانندگان فرصت داده شود تا با طیف گسترده تری از نمونه ی آثار طنزنویسان آشنا شوند. در ضمن نمونه ها و خلاصه ی نمایش نامه ها کمک می کند تا افراد علاقه مند به طنز حتا اگر گرایشی به مفاهیم نظری طنز نداشته باشند از مطالعه ی این کتاب لذت ببرند.

فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز با وجود تخصصی بودن، گروه سنی خاص یا طیف شغلی و تحصیلاتی معینی را برای مخاطبان خود در نظر ندارد.

و در پایان، نگارنده امیدوار است این کتاب با وجود کمبودهایی که دارد، مورد استفاده ی علاقمندان هنر طنز قرار بگیرد.

محمدرضا اصلانی (همدان)

فروردین 1385


همان گویی Tautology

معادل های دیگر: تکرارگری، حشو، معلوم مکرر

همان گویی، نوعی شعر مهمل است که با بیان مطالب بدیهی و بی اهمیت فضای طنز را می آفریند. همان گویی در معنی واژگانی تکرار بی فایده و غیر ضروری یک مطلب در شیوه های گوناگون است، معادل لاتین این واژه tautologia از زبان یونانی ریشه گرفته است. ادیب الممالک فراهانی شاعری است که در بین آثار طنز خود تعداد زیادی شعر همان گویی دارد. دراسامی قبایل عرب، در نام های کوره های فارس، روزهای ماه های پارسیان، در شماره ی نام های هفت کشور، در اصطلاحات قمار، در شمار اعداد از یک تا کاترلیون، در شماره ی ایام هفته از یکشنبه تا شنبه، در شمار شهور شمسیه مطابق بروج منطقه، قطعه ی بیجر در اسامی انگشتان به عربی و فارسی و فرانسه و در تعداد پایتخت دول عالم نام تعدادی از همان گویی های ادیب الممالک فراهانی است. بیت های زیر نمونه های از این نوع شعر ادیب الممالک است:

ما را چه که بــــــاغ لاله دارد        ما را چه که خسته نــاله دارد

          ما را چه که گربه می کند تخم        ما را چه که گاو می زند شخم

         ما را چه که گوش خر دراز است       ما را چه که چشم گرگ باز است

          ما را چه که حمله می کند ببر        ما را چه که قطره بارد از ابر

         ما را چه که شاخ گاو تیز است         ما را چه تخم قحبه هیز است

          ما را چه که جنده چشم دارد          ما را چه که سنده پشم دارد

          ما را چه که میش بره دارد            ما را چه که اسب کره دارد

                                      *      

          آن چه در جوی می رود آب است  

                                    آن چه در چشم می رود خواب است

          دو پسر را که پشت هم زایند

                                      اولی از دومی بزرگ تر است


نمونه برای همان گویی

 

                                            قضیه ی اسم و فامیل

صادق هدایت ( با م. فرزاد)

 

منوچهر و عبدالخالق دو برادر بودند

شمس النهار و رزماری هم دو خواهر بودند

این دو خواهر به اون دو برادر شوهر کردند،

و فامیلی تشکیل دادند که محشر کردند:

منوچهر شد شوهر عزیز شمس النهار،

عبدالخالق، روزماری را گرفت در این روزگار.

حالا منوچهر و عبدالخالق علاوه بر برادر،

گردیده اند با جناغ یکدیگر.

همچنین شمس النهار و رزماری،

با یکدیگر شده اند هم خواهر و هم جاری؛

عبد الخالق ضمنن می شود آئیزنه شمس النهار،

منوچهر هم آئیزنه ی روزماری... چرا می خندید؟ زهر مار!1

 

برگرفته از: هدایت، صادق( با م.فرزاد). 1356. وغ وغ ساهاب. تهران: انتشارات جاویدان.

 

 

پی نوشت:

1.یکی از صنایع قضیه ایه آن است که شاعر یک مطلب را اتفاقاً دو جور بسازد ولی نتواند تشخیص بدهد که کدامش بهتر است و همان جا وابماند. این صنعت موسوم به صنعت لطف تردید یا لطیف الطرفین می باشد و ابیات ذیل یگانه نمونه ی آن است:

( به جای شش سطر آخر قضیه ی فوق):

منوچهر و عبدالخالق حالا هستند هم باجناغ هم برادر،

شمس النهار و رزماری نیز هستند هم خواهر هم جاری یکدیگر

در نتیجه ی این وصلت منوچهر ضمنن می شود آئیزنه ی رزماری،

عبدالخالق هم آئیزنه ی شمس النهار... چرا می خندید کوفت کاری.

 

                                     



نام کتاب: استعاره و مجاز در داستان

پژوهشی در حوزه زبان شناسی

نام نویسنده: محمدرضا اصلانی(همدان)

نام ناشر: انتشارات نیلوفر- تهران، زمستان

1386


    1. مقدمه

سال 1916 میلادی، آلبرت سه شه یه1 و شارل بالی2، همکاران فر دینان دو سوسور3 در دانشگاه ژنو با استفاده از جزوه های درسی دانشجویان و معدود یادداشت های شخصی او کتاب دورۀ زبان شناسی عمومی 4 را تدوین کردند. شاید آنها وقتی این کتاب ارزشمند را سه سال پس از خودکشی سوسور به چاپ رساندند، هرگز تصور نمی کردند انقلابی بزرگ در زبان شناسی در حال شکل گرفتن است.

نهال نوپای زبان شناسی نوین خیلی زود به درختی بزرگ و تنومند تبدیل شد و دیگر رشته های علوم انسانی این فرصت را یافتند تا از دستاوردهای این دانش نوین به نفع خود بهره جویند. بدیهی است ادبیات نیز با وجود قدمت هزاران ساله، به اقتضای ذات پیچیده و جنبه های گوناگون خود این قابلیت را داشته است تا در تعامل با دیگر رشته های علوم انسانی قرار گیرد.

در نقد ادبی سال هاست که شیوه های گوناگونی متداول بوده است. از آن جایی که تار و پود ادبیات از زبان پدید آمده است و زبان شناسی وظیفه اش مطالعۀ علمی زبان می باشد، برخی از دستاوردهای زبان شناسی می تواند در نقد ادبی شیوه ای موثر باشد.

ژرار ژنت1 که از طرف داران کاربرد زبان شناسی در نقد ادبی است در مقالۀ ساختارگرایی و نقد ادبی در تبیین این مطلب می گوید:

«ادبیات عمدتاً یک اثر زبانی است و ساخت گرایی به نوبه خود بیش از همه در اساس یک روش زبان شناختی است، طبیعی است که محتمل ترین مواجهه در پهنه مصالح زبانی صورت می گیرد: صورت ها، واژه ها، اشکال و جمله ها موضوع همگانی زبان شناسی و لغت شناسی را شکل می دهند و به چنان گستره ای که در دورۀ شیفتگی اولیۀ جنبش فرمالیستی روسی امکان داشت بتوان ادبیات را به منزلۀ گویش صِرف تعریف کرد و پژوهش در آن را یک مبحث گویش شماری به شمار آورد

او همچنین در حوزۀ نشانه شناسی ادبیات را موضوع قابل طرح می داند و می گوید:

« نویسنده از عالم هستی سخن می گوید منتقد از ادبیات، یعنی عالم نشانه ها. اما آنچه برای نویسنده نشانه است برای منتقد مبدل به معنی می شود ( زیرا موضوع گفتمان انتقادی است.) و از دیدی دیگر آن چه برای نویسنده معنی است، بینش وی از جهان، برای منتقد نشانه است، عنوان، موضوع و نماد، ماهیت ادبی معین پیدا می کند

رومن یا کوبسن2 که بی تردید از پیشکسوتان زبان شناسی نوین است، کوشید شیوۀ کاربرد زبان شناسی را در ادبیات نظام بخشد. او در دفاع از نقدهای ادبی زبان شناسانه در سال 1958 میلادی گفت:

«شعرشناسی به مسائل ساختار کلام می پردازد، درست همان طور که در تحلیل نقاشی به ساخت تصویری پرداخته می شود. از آنجا که زبان شناسی علم جهانی ساختار کلام است، شعر شناسی را باید جزء مکمل زبان شناسی دانست

از همین منظر، نگارندۀ این دفتر به آن بوده است تا با رویکردی زبان شناسانه، از منظر رومن یاکوبسن سه اثر مشهور ادبیات داستانی فارسی، بوف کور، سنگ صبور و شازده احتجاب را تحلیل کند.

1 A.Sechecheye

2 Ch.Bally

3 F.de Saussure

4 Course de linguistique Générale

1 G.Genette

2 R.Jakobson















Comments