کوتاه و عاشقانه... نقد بشود یا نشود

 

(نقدی بر «دریغ از رو به رو»ی محمد محمدعلی)

 

 

نوشته: محمدرضا اصلانی

 

 

 

 


«دریغ از رو به رو» نام مجموعه داستان جدید محمد محمدعلی است. این مجموعه شامل دو کتاب «قلمرو آشنا»، با پنج داستان کوتاه و « اتفاقات ساده کارگری»1 ، با شش داستان کوتاه است. «کوتاه و عاشقانه... بشود یا نشود»، اولین داستان کوتاه کتاب اول و «چاله و چنبر»، اولین داستان کوتاه کتاب دوم، به شرح زیر مورد بررسی قرار می گیرد.

الف: «کوتاه و عاشقانه... بشود یا نشود» روایت معلم تنهایی است که زخم خورده از بی وفایی همسر، زندگی برایش به غایت پوچ و سیاه است. او در حالی که در اتاقی سرد به مرگ می اندیشد، در آن سوی پنجره، گنجشکی را نظاره می کند که « هی نگاه می کند و پلک بر هم می زند و گردنش را کج می کند». نحوه ارتباطی که میان او و گنجشک برقرار می شود و خاطراتی که در دنیای ذهنی اش مرور می شود شالوده های اصلی داستان است و من در ضمن در بررسی دو مورد مهم داستان به تشریح آن ها می پردازم.

اولین مورد مهم این داستان، بازی های فرمالیستی وآلترناتیوهای مثبت و منفی عنوان و متن است.

«بشود یا نشود»، «بزن و یا نزن»، «بینداز یا نینداز»، «باشد یا نباشد»، «پر کشیده اید یا پر نکشیده اید»، «عشق بازی بکنید یا نکنید»، «می پرد یا نمی پرد»، «خیس کرده یا نکرده»،...

راوی با جام شوکرانی در دست، روزهایی غم بار را سپری می کند و به بودن یا نبودن می اندیشد پارادوکس سراسر وجودش را فراگرفته و ناباوری در ذهنش موج می زند. بدیهی است در وضعیتی این گونه، در نگاهش همه چیز رنگ تردید گیرد و در منطق ذهنی اش هیچ چیز به قطعیت نرسد. این وضعیت متقابل را حتی در استقرار فیزیکی راوی هم شاهدیم. او از یک سو، با یک لیوان زهر، آماده مرگ است و از دیگر سوی، رو به سوی پنجره و روشنایی دارد، هر چند در پایان گویی تصمیم خود را می گیرد و می گوید: « من دیگر دوست ندارم بمیرم».(ص 16)

نکته مهم دیگر داستان، نحوه ارتباط راوی و گنجشک است و شیوه ای که محمدعلی برای ارایه داستان بر می گزیند. نویسنده در ساخت داستان، به جای ارایه مستقیم واقعیت تلخ و سیاه زندگی زن و ادراکات شخصی اش، شیوه ای غیر مستقیم را بر می گزیند تا با خلق جهانی خیالی، تمامی حالات، احساسات و تفکراتش را بر وجود آن گنجشک فرافکنی کند و خواننده را به دنیای درونی اش رهنمون سازد. به دلیل وجود همین بیان غیرمستقیم داستانی است که با هر اشاره بر این جهان خیالی، می توان بخشی از زندگی راوی را بازسازی کرد و به تحلیل شخصیت اش پرداخت. در این شیوه وقتی ناتوانی گنجشک در پروازهای موج وار و بازی های عاشقانه در لابه لای برگ ها عنوان می شود، می توان دریافت که این زن تا چه حد خود را بی استعداد در طنازی می پندارد.

در بیان غیر مستقیم «کوتاه و عاشقانه... بشود یا نشود»، در داستان روندی از « هم حسی»2 تا «درون حسی»3 را شاهدیم. «هم حسی» تجربه ای است که در آن، انسان، با شیئی یا موجودی دیگر، به لحاظ حسی و عاطفی، چنان همراه می شود و در رنج ها و شادی هایش تا آن حد سهیم می شود که « هم دردی» را القا کند. در      « هم حسی» فرد با وجود همه ارادتی که به مخاطبش دارد، فاصله4 را رعایت می کند و هیچ گاه فردیت خود را فراموش نمی کند.

اما در «درون حسی»، میزان درگیری5 فرد با شیئی یا موجود دیگر آنقدر زیاد است و هویتش چنان دچار استحاله است که می توان آن ها را یکی انگاشت و دیگر این خود اوست که در تمامی حرکات و حالات شرکت دارد.

در «کوتاه و عاشقانه... بشود یا نشود» از ابتدا که راوی، گنجشک را می بیند، بنای هم حسی می گذارد و حتی طبق عادت ذهنی اش، او را شاگرد خطاب می کند و می گوید: « مگر تو شاگرد منی؟ یا من الگوی زندگی توام که با احترام و حسرت نگاهم می کنی؟»(ص9) با توجه به دو واژگان «شاگرد» و «الگو» پر واضح است علیرغم صمیمیت میان آن دو، فاصله ای وجود دارد و در این فضا است که دنیایی خیالی به تدریج شکل می گیرد. راوی در ضمن همین روند هم حسی، خاطرات گذشته هایی زرین را در ذهنش مرور می کند و از روزهایی یاد می کند که گنجشک، « تنگ هم»، در لابه لای شاخ و برگ سپیدارهای بلند بالا دست رودخانه، پر می کشیدند و دستی بزرگ و پر موی با بند ساعت نقره ای کبوتران را بر کاسه ای آب، میهمان می کرد. گاهی هم در کنارش، دستی سفید و باریک دانه می ریخت و بعد سرانگشت و یا مچ هم را می گرفتند یا نمی گرفتند.

در مرحله « هم حسی» راوی هم هر چقدر که خاطرات گذشته را مرور می کند، بیشتر احساس تنهایی و غم می کند، پس به تدریج مرزهای هم حسی را در می نوردد و میزان «درگیری» عاطفی اش با گنجشک آنقدر زیاد می شود که به «درون حسی» می رسد و در یگانگی زندگی واقعی اش با جهان خیالی گنجشک می گوید:

« من هم مثل توام، یا تو مثل منی. تنها و دردمند. سرخورده از شهر و حالا هم روستا.» (ص 13)

در روند شکل گیری «درون حسی» به تدریج نامعادله میان راوی و گنجشک بر هم می خورد و گنجشک به سطحی بالاتر کشیده می شود تا از یک سطح برابر به ارتباط با زن بپردازد.

«خب من هم یک زنم. ماده ای مثل توام. تو را شاگرد خودم نمی دانم. همدرد و هم سطح خودم می دانم.»(ص 10)

دیگر به لحاظ همین فرایند « درون حسی» است که در شرح اولین دیدار، «حسابدار حسابگر»ش را گنجشکی نر خطاب می کند و رقیب را ماده پا به سن گذاشته ای که پریدن و دلبری را خوب می داند. « آن روز یک کارگر نقاش اتاق ما را رنگ می زد. وقتی می خندید دندان هایی طلایی اش می افتاد بیرون. آن مادۀ پا به سن گذاشته که خودش را خواهر نقاش معرفی کرده بود، من و صاحب آن بند ساعت نقره ای را ورانداز کرد. بعد با بینی گرفته از بوی رنگ، پرید تا راه خروجی اتاق را پیدا کنند. یا پرید که قد و بالا چابکش را به رخ ما بکشد. آن وقت قلم موی شتک قلم موی نقاش که بی پروا، قربان صداقش می رفت، زیباترش کرد.

گنجشک نر با دیدن رعنایی او به وجد آمد. طوری نگاه کرد که انگار از اول بال های او سبز و خطمخالی بوده و تا قیام قیامت هم سبز خواهد ماند. (ص 11 و 12)

در ادامه او، خود و گنجشک را در لبه پرتگاه مرگ می بیند و زمانی که همۀ قرص ها را توی لیوان ریخته و بهم می زند، گنجشک را « رفیق و همراه همۀ آدم های از دنیا بریده ای» می داند که وامانده در نیمه راه دو دلی اند.

در پایان هم وقتی اتوبوس می آید تا باز حسابدار حسابگر را بنگرد، نگاهش باز از منظری « درون حسی» است و اگر در حین خودکشی آرزوی زنده ماندن می کند، آرزوی زنده ماندن گنجشک هم هست و از همین روی وقتی برای خود سراغ بیمارستان را می گیرد، خطاب به آن پسرک تیرکمان بدست فریاد می کشد «آهای».

«اتوبوس جلو مدرسۀ روستا ترمز کرد. خدای من او هم پیاده شد. بگذار ببینم، آن ماده گنجشک، آنجا افتادۀ تو دل برو، باهاش هست یا نه».(ص 15)

ب: در «چاله و چنبر» باز شاهد روند « هم حسی» تا «درون حسی» هستیم. در این داستان در دنیای برزخی کارگر تنهایی سیر می کنیم که دیگر کسی تحویلش نمی گیرد و تنها دلخوشی اش در دنیا، تریاک است و انس با حیوانات. جمشید دیر زمانی است که شغل پادویی دکانی نانوایی در «حاشیۀ شهری پر غبار» کشانده شده تا به جای زندگی در متن حیات همچون یک غبار، لحظه ای، ذره ای از حاشیه را اشغال کند.

«تریاکش را که دود کرد، خیره پیچ و تاب ماری شد که پیدا و ناپیدا بود». (ص 75) (ملاحظه کنید چگونه محمد محمدعلی با اولین جمله، حضور توأمان و قدرتمندانه این دو عامل را نشان می دهد).

دو صفحه اول شرح « هم حسی» جمشید با مارها است. در این بخش او مارها را بسیار دوست دارد و از سر هم دردی، از ترس آن ها نسبت به خود می رنجد و در نگاهش آن ها را همچون غزالی رمیده لابه لای سنگلاخ، قشنگ و مقبول می بیند.

جمشید، بیشترها، در کمال لاقیدی زنش را طلاق داد و با ماهیتی مارگونه، به تنهایی و نعشه جات پناه برد. می توان گفت تریاکی هم که مدام می کشد دلالت بر ماهیت زهرآگین وجودی اش دارد.

« از این که به آن مار خطمخالی که «آفت» می نامیدش، لطف کرده بود و طلاقش داده بود خوشحال بود». (ص 78)

اما جالب زمانی است که جمشید با مشت پر، ریگ و لا و لجن را از چاله دستاب بیرون می کشد و ناگهان آن مار رمیده در چاله، نیشی را به نشانه دوستی نثارش می کند. او در کمال خونسردی، دستش را زیر دستشویی می گیرد و خون سیاه و غلیظ را می شوید. بعد با چاقویی دسته صدفی، وسط چشمۀ خون را چاک می دهد و می مکد و تفی می کند. در آخر هم مقداری خاک رس تنور را مرحم دستش می کند و می گوید: «بی پیر بی رحم!» در این کنش، جمشید مرزهای « هم حسی» را در می نوردد و به « درون حسی» با مار می رسد. از همین روی، وقتی نیش را نوش جان می کند، نه تنها نمی میرد که «رخوتی دلپذیر» سراسر وجودش را فرا می گیرد. دیگر می توان گفت مار نه در کنار او، که درونش می زید و آن سلول های خاکستری همیشه خمارش، ماری در هم پیچیده و خفته درون جمجمه است.

پایان داستان، تثبیت «درون حسی» است. زمانی که جمشید جایگزین جفت مار می شود و در برابر دیدگان متعجب همگان، او را همچو معشوقی در آغوش می گیرد.

« احساس می کرد، چیزی مثل کلاف پیچیده جلو می آید و هر لحظه طولش بیشتر و بیشتر می شود. می آید و پس می کشد. حالا جمع می شود وسط چاله و حلقه وار در هم می پیچید. موج می زد و از میانۀ آن باریکه ای سرخ بیرون می آمد تا چمبره بزند.

دستش پیش نمی رفت بگیردش. سر بیضی و سینۀ پهنش از لبۀ چالا بالا آمده بود و نوک انگشت پای جمشید را که از کفش بیرون زده بود، بو می کشید. جلو می آمد و پس می زد. بعد دمش را جمع کرد و به چاله برگشت که جمشید با دست چپ، پشت گردنش را گرفت و فکش را فشار داد. از زیر زبان جهنده اش زهرابه می ریخت و جمشید در دهان خود مزه مزه اش می کرد. صاحب دکان خود را عقب کشیده بود. جمشید سرپا ایستاد و تن دراز مار را که پیچ و تاب می خورد بالاتر آورد. با دهانی خشک و چشم هایی نمناک نگاهش می کرد و جلو می رفت. عزیزخان و کارگرها و چند زن و مرد از سر راهش کنار رفتند. از نگاه های حیرت زدۀ آن ها کیف می کرد. کمر مار را گرفت و جمعش کرد زیر بغل، از دکان بیرون رفت و تا به بیابان پشت دکان برسد تنۀ مار را دور گردن خود پیچاند». (ص 83 و 84)

 

پی نوشت:

1. واقعیت این است که در ادبیات داستانی ما، داستان های کارگری هیچ گاه نتوانست مانند داستان های بومی و روستایی، به موقعیتی قابل توجه دست یابد و البته بررسی این مهم، خود به تحقیق گسترده ای نیاز دارد.

2.Sympathy

3.Empathy

4.Distance

5.Involvement